خرید بک لینک
قيش گلدي، يئل كوفولدايير، هردهنده قار گليرپولسوزلارين ايشين ائدهرك آه- زار، گليروار سيل آليبدير آجيلين، هم چيلله قارپيزينيوْخسول، بادمجان آلماغادا شرمسار گليردؤولتلييه، گلين- كورهكن، قيز- اوْغول گلهرپولسوز ائوينده كندلي قوْناق بئش قاطار گليرآي بختهور كاسيب! چال، اوْخو، اوْينا، گول، دانيششانسين دوروبدور آلچي، سنه بخت، يار گليرباخ ساغ- سوْلا، قاباق- دالي يا، هم يئره- گؤيهگؤر هر دقيقهده، نئچه ميليون شعار گليرسوفراندا نفته باخ، كاسا- بوشقاب دوْلوب- داشيرغم- غُصّهني بوراخ گئده، بوْللو زومار گلير«يارانه»لر اوْلاندا «هدفمند»، «نقدي» پولبيردن گؤرهرسن اوْندادا سايسيز دوْلار گليرچوْخدا قناعت ائتمه، داداش! خرجله پوللاريپول خرجلهمكله، هر بشره اعتبار گليربير پوْنزا پاخلا آل، ايكي مثقالدا لب- لبيآرواد- اوشاق دئسين: «ائوه بير تاجدار گلير»!مئيوه دوشرسه كؤنلونه، هئچ يوْخدو غصّهسي«چين»دن دؤيونجا ايگده، سالادليق خيار گليرآچ، باخ هميشه، «تئلويزيون» گورنه حال وئریر«رازِ بقا»- ده، قارغا گئدير، سوسمار گليرسئريالدا گؤرجهيين «كوره»- لي قهرمانلاريگؤيدن غرور ياغير بيزه، مين افتخار گلير«آرش»! نفس بو شاختادا، قيشدا، چوْخ حال وئريرچون تكجه قيشدا بيزلره آزجا بُخار گلير!

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 14:32

جانا! دل من بهر تو تنگ است، مگر نه!اما دل تو، پارهي سنگ است، مگر نه؟بين من و تو، هست شباهت چه فراوان!قلبِ من و، روپوش تو تنگ است، مگر نه؟هم بنده مدرنيزه شدم، هم تو، هم عزيزم!هنگام عوض كردن رنگ است، مگر نه؟ابروي تو، يك روز «كمان» بو و هلاليچون شد مترقّي، چون «تفنگ» است، مگر نه؟مژگان سياه تو، صفي بود ز «ناوك»حالا چو قطاري ز «فشنگ» است، مگر نه؟آن روز، مكان تو، خرابات مغان بوداينك به كافي شاپ فرنگ است، مگر نه؟آن بادهي گلگون و مي ناب، كجا رفت؟پس نوبت «ال. اس. دي» و «بنگ» است، مگر نه؟آن وقت، بُت سادهي ما بودي و بيرنگامروزه، سرا پايِ تو رنگ است، مگر نه؟يك روز «فضولي» شد و «حافظ» به تو عاشقامروز، فلان هيز و دبنگ است، مگر نه؟آنان، چه غزلهاي دلآويز سرودندامروزه ولي چرت و جفنگ است، مگرنه؟با اين همه، تو ميشوي اين سان خوش و شنگولتعريف و تملق چه قشنگ است؟! مگر نه؟امروزه، غزل گشته به شدّت قر و قاتيمانند «شتر- گاو- پلنگ» است، مگر نه؟عشق تو هم، آن وقت اگر راحت جان بوداينك به مَثَل، «چيز» و «سرنگ» است، مگر نه؟معشوقه و عاشق، به مثل، ديگ و چغندرباباند به هم، جاي درنگ است، مگر نه؟«آرش»، غزلي خوب برايت نسرودهچون ذوق و سوادش همه لنگ است، مگر نه؟

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 14:32

بنده فقط شاعرم، شاهد و دلبر كجاست؟ذوق و قريحه چه شد؟ دستك و دفتر كجاست؟عقدهي «حافظ» شدن، سخت مرا ميكشد«شاخه نباتِ» عزيز، باده و ساغر كجاست؟حال كه در شاعري، عذر مرا خواستيدزود نشانم دهيد، حرفهي ديگر كجاست؟شوق هنرپيشگي، كرده مرا «عشقِ فيلم»چاقويِ زنجاني و شاپقا و خنجر كجاست؟پاشنهي كفش را ميكشد انگشتِ منآدرسِ گرمابه و خانهي «قيصر» كجاست؟گر بشوم «فوتباليست»، بر همه گل ميزنممانده بدانم فقط، سايهي داور كجاست؟گر كه بگيرد خطا، يا كه دهد كارت زردزود كنم داد و قال: «شيرِ سماور كجاست؟!»كاش كه دلالي و تاجريام شغل بودچين به كجا واقع است؟ كشتي و بندر كجاست؟مدرك جعلي دهيد، تايپ به خط لاتينمُهر، خودم ميزنم، شيشتهي جوهر كجاست؟ميشوم آن گه وزير، يا كه معاون – فلاناز منِ خدمتگزار، آدمِ بهتر كجاست؟!ميزنم هر هفته من، سر به برادر «چاوز»تا كه نگويد: «پس اين جانِ برادر كجاست؟!»هفتهي بعدش، «هوگو» گر نزند سر به ماپيشِ خودم گويم: «اين، مردِ دلاور كجاست؟!»چون كه بيايد، كنم بنده از او پيشوازضمنِ گلايه كه: «پس بچه و همسر كجاست؟!»بر لُپِ چپ ميزنم چند ماچِ آبداربعد، كنم فكر كه، آن لُپِ ديگر كجاست؟چون كه به هر كشورِ خرده و ريز عاشقمميكنم از او سؤال: «كشورِ ديگر كجاست؟»«آرش»! از اين فكرها گر بكني بيشترخلق بپرسد: «در او، مغز كجا؟ سر كجاست؟!»

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 11:19

نگارا! چهرهات، چون لامپِ كم مصرف، درخشان استبه سر، زلفت، مثالِ حالِ اينجانب پريشان است «هدفمند» است، اي جانان! مگر يارانهي عشقتكه بحثِ آن، ميانِ عاشقان، خيلي فراوان است؟شدي هفتاد ساله، باز خود را بچه ميدانيبه دستت، بهرِ اثباتش، سجلِّ تازه عنوان استعزيزّ من! سجلِّ است اين و يا يك مدركِ جعليشبيه دكتراي عدّهاي از اين وزيران است؟شعار و وعدهات محكم، چو بعضي از مواضعهاست!عملهايت ولي وارفته، مثلِ بندِ تنبان استتجمع ميكنند هر روز و هر دم خواستگارانتسرِ كويِ تو، هر دم مثلِ تهران، وعده باران استيكي، از كفشِ چيني قصّهها گويد براي تويكي در كارِ تبليغات آجيل لهستان استيكي گويد تو را سازد غني گر «بعله» را گوييحمايت ميكند هر جا كه وضعت نا به سامان استهمه جمعاند دورت، چون مگس اطراف شيرينيكلاهت را بچسب، اي نازنين! صد حيله پنهان استعزيزم! درصدِ نازِ تو، هر دم ميرود بالاچرا مثلِ تورّم، عشوه و نازت شتابان است؟چرا مهريّه، ارزِ معتبر ميخواهي از مخلص؟نميداني «ريال» است اين حقوقم، يا كه «تومان» است؟بيايم با هواپيماي روسي بر سر كويت؟تكان خورده مگر اين مخ؟ و يا جانِ من ارزان است؟چنان كردي تو با «آرش» كه ترسيده زعشقِ توحديث اين روابط، چون حديث فيل و فنجان است

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 11:19

صفحه بندی